تبليغاتX
پژواک

دریاچه پریشان

خیلی وقته این وبلاگ رو به روز نکردم.حوصله ندارم.مثل یه مهمون ناخونده اومدم توی وبلاگم.اومدم یه مطلبی بذارم یادگاری بمونه.برای بعدها..شاید بازم به سرم زد بیام گرد و غبار این وبلاگ رو بروبم و آپش کنم و اونهم برای آخرین نوشته ها..حالام از یه سرگذشت و یه سرنوشت میگم...

سرگذشت منِ مجازی و ایرانم خیلی شبیه سرگذشت بزرگترین و زیباترین دریاچه آب شیرین ایران،مامن پرنده های مهاجر.. پلیکان ها و پرستو های کوچیده شده.میخوام بگم فکر کنیم.. مهم نیست کیستم.. شاید مشهورترینها باشم... شایدم گمنامترینها... آره مهم نیست ولی ایران مهم نیست؟ روزها دارند سپری میشن و روزی که نباید برسه میرسه...

1.

شیراز - خبرگزاری مهر: آخرین چشمه ای که امید می رفت که حیات را به تالاب بین المللی پریشان برگرداند نیز خشک شد.

به گزارش خبرنگار مهر در شیراز، در دریاچه پریشان 12 چشمه وجود داشت که طی مدت اخیر خشکسالی 11 چشمه ها را خشک کرده بود...آخرین چشمه دریاچه پریشان که در آن آب وجود داشت اما به دلیل عدم بارش باران خشک شد و تنها امید احیای تالاب از بین رفت...هر سال در این فصل میزانی آب در دریاچه جاری بود و این زمان پرندگان مهاجر به این منطقه آمده بودند اما اکنون دیگر آبی در پریشان جاری نیست و باعث نگرانی شده است.

2.

خبرگزاری مهر- گروه اجتماعی: پریشان بالاخره مرد. هفتمین تالاب بین المللی جهان نه به مرگ طبیعی که به دستان ما خشکید، ما مسئول خشکیده شدن زیباترین دریاچه آب شیرین ایران هستیم.

نمادی از تمدن هزاران ساله ایران در قحطی و دروغ و دشمنی در لباس ایرانی خشکیده و مرده و مرا به سوگ ایرانم نشانده...این فقط سمبلی است و مشتی است نمونه خروار

3.

گزارشی مستند از رد پای هزاران ساله انسان در دریاچه پریشان

خبرگزاری مهر - گروه اجتماعی: نتایج آخرین تحقیقات انجام شده در منطقه دریاچه پریشان که این روزها به باتلاقی خشک از بی تدبیری تبدیل شده حکایت از بیش از هزاران سال سکونت انسان، پرندگان و خزندگان دارد امری که حفاظت از این منطقه را بیش از پیش مهم جلوه می دهد.

به گزارش خبرنگار مهر، یافته های باستان شناسان قدمت حضور انسان در تالاب پریشان را به اوایل دوران ساسانی می رساند در حالی که این روزها بیش از همه انسانهای حاشیه این تالاب دچار خسران و مشکلات زیست محیطی و حتی معیشتی شده اند، برای نمونه باید به تخریب گسترده دریاچه توسط راهسازان اشاره کرد که چشمه های تغذیه کننده دریاچه را خشکاند و یا 1000 چاه مخرب در حاشیه دریاچه و همین طور تلاش نافرجام برای احداث پتروشیمی و سنگ شکن که حیات را در دریاچه پریشان تهدید می کند.

سرزمین تابستانی و نیمه گرم کازرون به واسطه برخورداری از منابع آبی کهن در طول تاریخ پذیرای قومها و بعضاً تمدنهای گوناگونی بوده است. بیش از 1700 سال پیش ...

پریشو نام نقش برجسته ای است که در دل سنگ تراشیده شده و همچون نگاه زنی سالهاست نظاره گر بدیع ترین و بکرترین چشم اندازهای تالاب پریشان بوده و امروز نه تنها درست در مقابل او مسیری نیمه کاره را برای احداث جاده کشیده اند، بلکه خاکهای برخاسته از سطح خشک پریشان نیز گردی مضاعف از اندوه را بر اندام سنگی اش فرو آورده است.

پریشو، نقش نویافته ای است که برای نخستین بار در سال 83 توسط استاد عمادالدین شیخ الحکمایی مشاهده و گزارش شد. این نقش در نیمه شمال غربی دریاچه پریشان و در سینه سنگی نقش بسته که فاصله آن تا بالاترین سطح آب در زمان پرآبی دریاچه، کمتر از سی متر است. نقش تصویرگر بانویی است با لباسی که در قسمت بالاتنه کاملاً پوشیده شده و دامنی به پا دارد و دست های خود را تا امتداد سر بالا آورده و سر را به سمت چپ چرخانده و به قسمتی از کوه خیره شده است.

گرچه هنوز کار کارشناسی شده دقیقی بر روی این اثر صورت نگرفته و جز احتمالات باستان شناسی، گزارش جامعی در خصوص آن منتشر نشده است اما بنا بر اظهار نظر باستان شناسانی که از این نقش دیدن کرده اند، نقش مربوط به اوایل دوران ساسانی ...

...

بله من از سرگذشت و سرنوشت ایرانم میگویم...در دنج ترین خلوت مجازی!

از مردمم می پرسم بدون انتظار پاسخی شنیدن... از خود و از تاریخ...مربوط ترین پرسش

این مردم چه نسبتی با منشور کورشمان دارند؟
مگر نمیگویید ایرانی از خون کورش کبیر است.مگر نمیگویید کوروش نیایشش این بود که خدایا ایران را از سه شر، محفوظ بدار" دروغ،دشمن،قحطی " ؟
چرا همه چیزمان دروغ است.چرا به دروغ عادت کرده ایم.چرا دروغ را باور کردند و بعد از فهمیدن دروغ بودن همه وعده ها بازهم به خود دروغ گفتند.که ما نبودیم و سربه زیر شدند و گفتند لیاقتمان این است؟
چرا دشمن هم نه بیگانه که خودمان هستیم.همشهری من همکار من همکلاسی من همسایه من. تحمل نقد و مخالفت را هم نداریم.زمین خوردن دیگران موفقیتمان شده و به زمین خوردگان میخندیم و با موبایل فیلم میگیریم و برای هم با هیجان تعریف میکنیم.وقتی نمایش تمدنمان تماشای از دار بالا رفتن یکی ازما شده! در وسط شهر!! دشمنی از این بالاتر؟
قحطی به سراغمان آمد قحطی عشق، قحطی دوستی، قحطی شجاعت، قحطی میهن دوستی و...

رونمایی از جامعه ای سقوط کرده در اخبار هر روزمان... سرنوشت جامعه سقوط کرده هم مشخص است...ولی به زبان آوردنش سخت است.

فرسنگ ها فاصله شد    بین من و باران...

و ره اورد این هجرت خاک    دراین تهی فصل قحط

برای دانه ای که زاده باران بود    واز تفرعن رمل کویری میمرد   دریغ ترحم باران بود

و حسرت دریا...     مرا به یاد حضور بغض اورد

...

کدامین بهانه برای بارش باران سزاست؟

...

رجعت کنم  دوباره     و روزی که فصل قحط    باران دهد به خاک

با بغض هایم بهانه به باران دهم.


+ نوشته شده در  ششم مرداد 1390ساعت 4:35  توسط دریا | 

تقدیم به سبزها به شهیدها  باتوم خورده ها  تجاوز شده ها به شکنجه شده ها !

 

 

سبز بود
به سبزی ریحان
 
 معطر بود
به عطر دلنشین آزادی
 
 و پر از طراوت
به طراوت بکر خنده و شادی
 
چه کردند با روح او ؟
چه کردند با جسم او ؟
 
از آن طراوت معطر سبز
از آن همه خنده از آن همه امید
 چه مانده جر لخته گوشتی بی روح ...
 
آه خدای من!
 قسم به سبز ترین لحظه شکوفایی
قسم به خوشبوترین شکوفه های آگاهی
قسم به آن طراوت لحظه های تنهایی
 
تو می بینی.. تو میدانی.. تو همراهی
 
تو ای سبز زیبای من
 تو همراهی
+ نوشته شده در  سی ام مهر 1388ساعت 2:39  توسط دریا | 

شهید امیر جوادی فر پیش از دستگیری

و پس از دستگیری و شکنجه و تجاوز و ...

و متعاقب این شکنجه ها شهادت

جوانی بود مثل من.. و اینک عاشقانه ترین ترانه ها را سرود

وهم نگاه او من را رها نکرد

چشم سیاه او با من چه ها نکرد...

روزی که دیدمش دل از کفم ربود

عاشق شدم ولی او اعتنا نکرد...

جادوی چشم او خوابم نموده بود

با این همه مرا از شب جدا نکرد...

شب بود و آرزو میل سحر نداشت

شاید بیاید او امشب جفا نکرد...

بیچاره این دلم در هر تپش گریست

از اینکه او چرا یک عقده وا نکرد...

این عقده های دل پیچیده در گلوم

آهسته می شکست اما صدا نکرد...

با هر وضوی نور آئینه شد ولی

در انعکاس شب ما را دعا نکرد...

رازی نهفته بود این زخم عشق او

چون نامه سر گشود او هم دوا نکرد...

چشمان من هنوز آه نگاه اوست

...

...

+ نوشته شده در  سی ام مهر 1388ساعت 2:33  توسط دریا | 



...

 

+ نوشته شده در  یکم تیر 1388ساعت 1:21  توسط دریا | 
 

 

ایران سرزمین باستانی من به کجا میرود؟؟؟

بر فرهنگ درخشان ایرانی چه آمده است؟؟؟

تاریخ در مورد ما چه قضاوتی خواهد کرد؟؟؟

کوروش ها، داریوش ها، فردوسی ها، آرش ها، سیاوش ها، کاوه ها، بابک ها،خیام ها، سینا ها،عطارها، مولوی ها، سعدی ها، حافظ ها، قایم مقام ها، امیرکبیر ها، ستارخان و باقرخان ها و هزاران و هزاران اسطوره فرهنگ و تمدن ایرانی آیا نتیجه تلاش و کوششان این ایران ما بود؟؟؟

تا کی تاریخ در این سرزمین تکرار و تکرار میشود؟ بر این ملت و میهن چه آمده است؟؟؟

..........................................................................................................

مگر ستاره بنازد...   که چشمک زن آسمان شب سرزمین خورشید است

و هنوز عاشق ایرانم... ایران ویران، ایران در پنجه استبداد و فقر و فساد اسیر...

و تقدیم به تمام ایرانیان با هر مسلک و آیینی با هر تفکر و اندیشه ای که قلبشان برای ایران میتپد:

بر چهره ای که سرخ و سپید است و سبزه رو

زیباترین تبسّم ایران برای تو 

+ نوشته شده در  بیست و دوم دی 1387ساعت 23:37  توسط دریا | 
+ نوشته شده در  هجدهم مهر 1387ساعت 11:10  توسط دریا | 

خودسوزی یک جانباز شیمیایی جنگ

مقابل مجلس

+ نوشته شده در  یازدهم مهر 1387ساعت 18:15  توسط دریا | 

 

 

دروغ... فریب... نیرنگ...

ایا برای رسیدن به هدف باید به هر راهی متوسل شد؟؟؟

همان راه و رسم ماکیاویالیستی... اما انانکه به نام دین سخن میگویند چگونه به این راه و رسم

متوسل گشتند؟؟؟ انانکه خود را عالم دین میدانند ایا نباید سکوت خود را بشکنند؟؟؟

دینی که باید برای هرکس در دلش ملجا و پناه باشد بدون هرگونه الایشی چگونه میتواند دست اویز

چند به اصطلاح روحانی سیاستباز و  بازیچه دست استعمار قرار گیرد؟؟؟

پاسخش را به وجدان های بیدار میسپارم...

دروغ به نام دین

+ نوشته شده در  هشتم مهر 1387ساعت 0:26  توسط دریا | 
میخواهم از فقر بگویم. از تبعیض بگویم. از فساد بگویم. از اعتیاد بگویم. از بیکاری ازتزویر ازتظاهر. از دولت دروغ. از مردم سر در گریبان. از مردمی مسخ شده. از دیکتاتور بگویم. از نوچه های دیکتاتور. ازعالمان دینی کاسب. ازایران بگویم. از ایران ثروتمند!!! از ذخایر خدادادی. از نائب امام!!! ازعصمت یک شبه!!! ازپول نفت!!! ازبیت المال. از کودکان جنوب زادهگان سرزمین زرخیز. از کودک کرد بلوچ خراسانی یزدی... از کودکان همیشه فقیر یا کودکان همیشه غنی. از فاصله طبقاتی. از رانت از تحمیق مردم بنام دین ودزدی مال مردم. از... خسته شدم  ولی گویی همه چیز را گفتم

از خودم میگویم... پائیز می اید و من عاشقتر میشوم

پائیز فصل زیباییست

برای چشم های خسته ازتکرار... چشم هایی زشت دیده گشته بیمار

برای گوش های کر شده بیزار... ز اهنگ شباهنگ هنوز بیدار

پائیز فصل زیباییست

برای دیدن این برگ های بیقرار   بیقرار بوسه باران رقصهای مست وار

برای گوش خواباندن پشت این دیوار شبهای بلند

و صدای بال برگ ها را شنیدن     انزمان که چون پرنده می پرند

پائیز فصل زیباییست

نمیدانم   چه وصفی لایق زیباترین فصل است

               شاید شاعرانه صحنه های ناب یک وصل است

شاید صدهزاران سجده از تکرار یک برگ است

        شاید دلربایی در لباسی رنگ رنگ   اخرین تصویر یک مرگ است

شاید یک غزل از کوچ... کوچیدن ایل پرستوهاست

شاید بهترین هنگام رسوایی است   وقت ظهورعشق از کنج پستوهاست

پائیز فصل زیباییست

پائیز می اید ومن به مرگ نزدیکترم. مرگی به رنگ برگ پائیزی

وبه جهان پس از مرگ می اندیشم چراکه به بهار ایمان دارم

به رویش دوباره خوبان... و فکر میکنم که ان جهان فقط برای زیبایان است

مگر در بهارکه گلها ودرختان سرسبز میشوند عذابی هم وجود دارد؟

خدا کارش عذاب نیست وفکر میکنم نامردان وزشت سیرتان وبد دلان

تنها این دو روز دنیا را دارند که همه کار میکنند ثروت می اندوزند ظلم میکنند

و حقیرانه لذت میبرند ولی مثل من بی ثروت وناتوان یک روز حالا بعد صدسال هم که

شده میمیرند وخاک میشوند واین اخر کار انهاست...عدم شدن...این جهانی بودند

ودراین جهان عدم میشوند.من به سرسبزی همیشگی سرو می اندیشم

این نشانه درستی اندیشه من است. شهیدان هدف پاک و والا هماره زنده اند...و

حسرت نمیخورم. حسرت شکم های سیر ودلهایی اسیر. اسیر ثروت مقام دنیا...زیرا

که مرگ را دارم ودوستش میدارم

مرگ را هم  خود  عجب  تصویری از دلدادگی ایست

 مرگ همچون یک تلنگر یک تب و یک تازگی است

مرگ مرگ است و پس ازان زندگی رویا شدن

چون غباری رفتن و برگشتن از دریا شدن

دلم میخواهد بنویسم. بازهم بنویسم تا صبح بنویسم

بار الهی    ان زمان که در بستر مرگم   و التجائم جز بر تو نیست

وبر گرده ام  سنگینی بار گناه را حس میکنم

و ان زمان که پاهایم و دست هایم قدرت حرکت ندارند

ان زمان که زبانم را قدرت تکلم نیست

ان زمان... اری ان زمان که از ذهن و روانم قدرت اندیشه می رود

ان زمان که چشمهایم چون شعله شمعی    در مسیر وزش مرگ  رو به خاموشی است

و ان زمان که دل... تنها دل روزنی است به سوی نور رحمتت

معشوقا... روحم را مگیر مگر به رسم دلبران

وبر زبان جاری ساز گواهی بر یگانگی ات را   ای رئوف بر بی تابان     امین

 

و میخواهم کلام اخرین سروده ای باشد از یک دوست ... از نیلوفری عاشق...نیلوفری

شکفته در مردابهای نامردی و ستم  ولی همیشه معطر وشاداب

روزی که ازتو جداشم   روز مرگ خنده هامه   روزگریه فصل اه و ناله هامه

روز شکستن  درخود شکستن   روز تنهایی و غصه   روز مرگ ارزومه

روزی که ازتو جداشم   فصل هق هق صدامه   روزنبودن تو روز پائیزعمره

روز ریختن هرچی ابرومه   روز خش خش برگها  زیر پای عابرونه

روز فریاد درونه    روز پنهون شدن از دیگرونه

روز بستن تاریخ زندگیمه  روزرفتن روزمرگه  روزتموم شدن ازهرچی ننگه

                روز نوشتن رو سنگ قبرم  روز مرگم

    روز رفتن به اسمونه    روز دیدن معبوده     روز دیدن معبوده     

+ نوشته شده در  سی و یکم شهریور 1387ساعت 0:56  توسط دریا | 

 

دوستی میگفت اینجور مطلب نوشتن فایده ای نداره باهمین شعرایی که مینویسی

وبلاگت رو یه وبلاگ ادبی وعاشقانه کن مثل خیلی ها واز این دنیای سیاست بیا بیرون

نمیبینی مردم رو چه جوری سرگرم کردند الان هرشب چندین سریال از تلویزیون میبینند

و روزها هم اینقدر سرگرم وگرفتار روزمرگی خود هستند که به میهن وسرنوشت خودشون

کمتر اهمیت میدند. اول کمی به اون دوست حق دادم خواستم که دیگه از غزل های عاشقانه

وادبی خودم مطلب بذارم ولی کمی که فکر کردم با خودم گفتم هدف اون بالایی ها هم همینه

مردم عادی رو سرگرم ومشغول مشکلات روزمره خودشون کنند ونخبگان رو هم با سلاح

ترس و تطمیع خاموش کنند. من همینجور ادبی سیاسی مینویسم شاید یه گوش شنوایی

باشه. به هر حال خوبه همه به این فکر کنیم که وضعیت کشورهایی که مسئولین مادام العمر

دارند چگونه غرق در فساد وفقر وتبعیضند. از صدام جنایتکار معدوم تا بشار اسد و مبارک و

قذافی وهمین کشورخودمون که هرکی میخواد به نان ونوایی برسه با ظاهرسازی بیشتر تملق و

چاپلوسی اون مقام مادام العمر رو میکنه. تو کشور خودمون با تظاهر به دین با یه ته ریش و

یه داغ مهر رو پیشونی.خوب کیه که از تعریف دیگران خوشش نیاد اون مقام هم فکر میکنه

چه قدر دوست داشتنیه وتنها چیزی که میتونه اونو از اون مقام پایین بیاره مرگ اون شخصه

مثلا وقتی تو کشور ما کسی به رهبری انتخاب میشه میتونه بعد از انتخابش تموم نهاد هارو به

ید اقتدار خودش در اره وهمون مرگه که دیگه دستش نیست تا چه روزی سراغش بیاد

یادمه در زمان دولت قبلی کسی که رهبر کشورمونه تو هر صحبتشون از معیشت و

فقر وفساد وتبعیض حرف میزدند نمیدونم چی شده که الان همه چی درست شده

تورم صفر شده وگرانی تموم شده فساد وتبعیض هم چیز مهمی نیست ودر مورد مسایل

سیاست خارجی هم از این تناقضات بسیاره. افت اقتدار مادام العمر یک مقام همینه

که به جایگاه خدایی میرسه واون چیزی که اون میگه حقیقت محضه همه باید اطاعت کنند

شاید یه روزی هم این ناله ها خفه شد و منو از این دنیای خودشون هم به یه دنیای

بهتری فرستادند خوب تا همین ها رو هم که گفتم راضیم

 

چگونه میشکنند قداست دریا را   این تنگ های بلوری   که پر ز اقتباس تقلیدند؟؟

این تنگ های تنگ مجازی  که نه بهره از نجابت دریا      که از تمسخر اینه دارند

اگر نبود اینهمه اعتبار صداقت چه میکردند؟؟    این چشم ها

با فریب ساحره ها...       با تملق نا اینه ها

همان مجسمه های پر ز عقده تزویر     شکستنی تر از اقتدار یک تردید

بگذار تا مبلغان دروغ   خیال اینه را و دریا را   برای چهره پرستان بیالایند

سکوت اینه ها و دریاها     پر از نجابت جاری   پر از اعتلای پاکی هاست

 

+ نوشته شده در  هفدهم شهریور 1387ساعت 4:4  توسط دریا | 

 

 

پاک نهادی    پاک سرشتی    و تصویری ز رویای بهشتی   تو نیلوفر

وقتی که می پیچید   ساقه های مهر تو    بر ستون های وجودم

مرا از ریشه هم اندیشه افسانه نیلوفری کردی

وقتی که فریاد تو می پیچید

بر فضای رخوت الود حضورم

و وقتی عطر تو می پیچید

بر لحظه لحظه خستگی های عبورم

مرا هم در سکوت سرد این مرداب

هم اواز دل سهراب  فاشگوترین دیوانه نیلوفری کردی

کدامین باد بی پروا  دانه این نیلوفر را  به سرزمین خواب من اورد؟

 

مرداب وهم الود سرزمین من خشن است و در رکود و سکون. ودر سیطره  مارها وتمساح های ادم نما

ولی سخت هراسان است. هراسان نیلوفری خود رو که خواب سنگینش را بیاشوبد

نیلوفری که پروانه ها ی عاشق را به شوق اورد وهیبت پوشالی اقتدار مرداب را به سخره گیرد

و سهراب ازاین افسانه میگوید : افسانه نیلوفر را شنیده اید ؟که چگونه دانه نیلوفری

ایوان خواب مردگی ها را ویران میکند؟ در پس درهای شیشه ای رویاها  در مرداب بی ته ایینه ها

هر جا نیلوفری می روید و سیلاب بیداری بنیان خواب را فرو میریزد...من به این افسانه ایمان دارم

چه این مرداب بیرحم ترین باشد چه بی ایین ترین ویا چه پر نیرنگ ترین

نیلوفر کارخود را میکند وروزی می شنوی

 

بوی عطر اگین او    ان جذبه ایین او    مکتب پروانه های مست شد

        در حضورش جلوه شب پست شد

            با ظهور سارها پروانه ها   انگار مرد

                 ان زمختی رها    ان حس سرد سایه ها

 

 

 

 

+ نوشته شده در  دوازدهم شهریور 1387ساعت 23:41  توسط دریا | 
  

 

بغض ایینه شکست    انعکاسی پیچید   هق هق اینه بود

فرصت ثانیه ها رو به غفلت میرفت           در هیاهوی سکوت

چشم هایم اشفت          با غروب دلگیر گریه زیبا میشد

دوردست انجا ان افق بود کبود              خورشید هم مجروح

دست شب خنجر بود   شاید این ماه شکست کمر اینه را

گریه کردم ان شب         چشمهایم    وارث اینه بود... 

 

در این غروب  دلگیر  که اینه های حقیقت را میشکنند  نمی توانند همین اشکهای  در سکوت را نیز تاب اورند  وارثان اینه بسیارند..  

+ نوشته شده در  دهم شهریور 1387ساعت 4:48  توسط دریا | 

 

 

 

فرسنگ ها فاصله شد    بین من و باران...

و ره اورد این هجرت خاک    دراین تهی فصل قحط

برای دانه ای که زاده باران بود    واز تفرعن رمل کویری میمرد   دریغ ترحم باران بود

و حسرت دریا...     مرا به یاد حضور بغض اورد

کدامین بهانه برای بارش باران سزاست؟

این تقارن مرگ وحیات خاک؟   یا این تضارب تقدیر خاک و من؟    یا این غم سترگ؟؟؟

رجعت کنم  دوباره     و روزی که فصل قحط    باران دهد به خاک

با بغض هایم بهانه به باران دهم...

 

ان هنگام  خواهد امدکه اشک های خونین این مردمان چونان سیلی

بنیان کویر تفرعن وخودکامگی را نابود کند  دور نیست که اه مظلومان همیشه تاریخ

دامان ظالمین را بگیرد که این رسم زمانه است

من نیز با بغض هایم بهانه به باران خواهم داد

 

+ نوشته شده در  دهم شهریور 1387ساعت 3:2  توسط دریا | 

 

 

 

 

تازه غروب شده بود.  دخترک هنوز کنار خیابان ایستاده بود

ماشینها برایش بوق میزدند. همه نوع ماشین با همه نوع ادمی که سوارش بودند

و این صدای بوق ماشینها   همان صفیر شیطانی هوسهای هوسبازانی

بود که دخترک را در یک جسم نحیف و ظریف می دیدند... ایا او گرسنه بود؟ ایا از خانه فرار

کرده بود؟ دلیل فرارش چه بود؟ ایا از شهرستانی از جایی ازاین ایرون خودمون به تهران

امده بود؟ به چه خیالی؟؟ از سر کدام ناچاری ای؟؟ و دخترک با گامهای لرزان سوار یکی

ازهمون ماشینها شد و دخترکان دیگر نیز... و من تنها چشم هایم را بستم

این تصویر همیشگی این شهر است. ایا دختران وزنان خیابانی گناهکارند؟ یا مردمی

که مسخ شده فرهنگ بی هویت خودند؟ یا حکومتی که برایش این مردم اهمیتی ندارد

مردمان عراق و لبنان و نیکاراگویه مهمترند!؟ و خیال میکند که این معضلات را که

ریشه های گوناگون دارند را تنها با یک برخورد پلیسی به صورت سطحی میتواند رفع کند

و یا اینکه دست خودشان هم در کاراست ودر این حراج هویت یک ملت دخیلند؟؟؟

تنها این دختران و زنان نیستند. چه بسیار دختران وزنانی که به کشورهای حاشیه

خلیج فارس وپاکستان و... صادر میشوند... کجاست هویت وغیرت ایرانی!؟؟

هنوز به ان دخترک می اندیشم. ایا چشمان نگرانش به دنبال یک پناه وحامی نبود؟

کجاست ان پناه و حامی؟؟؟

 

 برای گلایه گفتن...واسه شکوه شنفتن... برای عقده گشایی...لحظه لحظه غمگساری

 اون نجابت لطیفه  دست تو بهانه سازه   برای یه کوه غصه  چشمای تو چاره سازه

 برای این من تنها       هرچی گل هست توی دنیا

 عطر خوب تو رو داره...      خوبی تو هم که حکم  خوبی خدا رو داره

 مثل دست کودکان کوچه گرد بی طراوت     مثل دختران ساده تو یه شهر بی صداقت

 دل من به جستجوی یه پناه بود وحامی      تو رو دیدم که پناهی تو برام شدی یه

 حامی

 

 

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در  دهم شهریور 1387ساعت 2:18  توسط دریا | 
کودک ایران

با پرسشی اغاز میکنم     ایا ایرانی بودن جرم است؟

پاسخش را همه میدانیم  اری برای بسیاری ازما    چه انها که تنها به جرم دگراندیشی

جلای وطن کرده اند ورنج غربت به جان خریده اند وچه انانکه درایران طعم تلخ

فقروتبعیض وزیستن تحت قوانینی ناعادلانه وتبعیض الود رامی چشند.

فقر درکشوری که سرشارازثروتی عظیم است که حتی برخی کشورهای پیشرفته

همچون ژاپن و کره هم ازان بی بهره اند ولی افسوس که این موهبت الهی هیچگاه نتوانسته

این ملت کهن را به جایگاه اصلیش درجهان برساند.

وقوانینی که نه برای تک تک افرادجامعه که برای اقلیتی محدود وضع گشته ومیشود.نه با

پیشرفت زمان وشکوفایی اندیشه بشری سازگاراست ونه با حداقل معیارهای حقوق بشری

نه میتواند تکیه گاه کارگر وزحمت کش جامعه باشد نه حامی صاحب اندیشه ونظر

نه درشان زن وکودک ومردایرانی است ونه مدافع حقوق شهروندی احاد یک ملت.

پژواک ناله های شکسته در گلو جهانی راپرکرده است ورسانه های دروغ که مدعی

پیشرفت های نکرده خودند (همچون از خرج ملتی موشک به نا کجااباد فرستادن یا

پرکردن جیب روسیه ازبازی اتم اتم) در سکوتند

تا قوانینی چنین براین کشورواین ملت حاکم است  ایرانی بودن جرم است.

کودک ایران

توی موزه های تاریخ       توی گنجه های سنت

روی تندیس مشاهیر                      روی تابوت سلاطین

ناله های موندگارت          ضجه های یادگارت

چشم مات ونیمه بسته ات              دستای چروک وخسته ات  

سند اصیل رنجه         قیمتی ترین گنجه

تو که قربونی قرنی    پیش پای زورو تزویر

با توام عروسک عصر        واسه بازی واسه زنجیر

+ نوشته شده در  پنجم شهریور 1387ساعت 7:25  توسط دریا | 

 

 

 

جوجه گنجشکی میان دست من     ملموس کرد اضطرابم را

بی پناهی های من را           در هجوم شب سیاهی های خوابم را

غریبانه  فروماندم دراندوه اسارت من     میان میله های سرد افسردن

ارمانی التجائی را فروخوردن            به مثل یاس های زرد پژمردن

ترحم   راز سبز نارون ها     تظلم کرد ان شب   ان شب باران

ازاین حس بلوغ درد      ازاین معصوم کشتن    ازاین پاییز سرد سرد

واحساس غروری داشت         فروغ یک وطن در ظلمت زجر

شکوهی داشت   بر فرازشب   اهتزاز بیرق فجر

و ازادی برای اخرین نسل      و امیدی که شاید اخرین فصل

اسارت بی پناهی رنج غربت              هنوزم شرم ازان پروانه دارد

اگر پروانه سوخت    انجا میهن          چو شمعی بیکران پروانه دارد

 

از سروده های مانده در پس گردهای فراموشی ام به تاریخ 9/9/1379

 

 

راستی ایا این ازادی اسیر پشت میله های سرد روزی چون گنجشککی

مضطرب درمشت  لحظه ای طعم خوشایند ازادی را خواهد چشید؟؟

راستی ایا کدامین نسل ما ان را دراغوش خواهد کشید؟؟

راستی چه خواهد امد بر سرزمین من سرزمین تو و در کدامین فصل؟؟

 

 اه خدایا من ایرانی ام  اما گویی جرم است ایرانی بودن

وقتی فکرش را میکنم چگونه در ذهن کودکان خردسالمان فرهنگ

کشتن ومردن رافرو میکنند وعشق را علامت ممنوع میزنندو ازهمه جا

سانسورش میکنند میگویم چه برسر این فرهنگ خواهد امد

وقتی دخترکان خردسالمان را درون پارچه های سیاه کفن میکنند

ایا نشاط وشادابی کودکی رالمس میکنند یا افسردگی وپرخاش جویی

در ذهنشان رخنه میکند؟؟ دراین مدارس دراین رسانه هایشان

چه فرهنگی برای نسل اینده مان تدارک دیده اند؟؟

به کدامین جرم این مردم اینگونه تقاص پس میدهند؟؟

به جرم ثروت خاکشان؟

 

ولی... هنوز کورسویی امید برای دوباره زنده شدن فرهنگ ایران

در دلم روشن است.  پروانه های سوخته بال بسیاری به دور شمع ایران

گداختند ولی این شمع ایران چه بسیار پروانه هایی پاکباز دارد

که شب تاریک را گذر خواهند کرد.

                                                     به امید ان روز…

 

+ نوشته شده در  چهارم شهریور 1387ساعت 5:0  توسط دریا | 
میخواهم این بار صریحتر وگستاختر بنویسم.

میخواهم از سرنوشت مردمی بگویم که حداقل یکصدسال است که

چون تشنه ای بیتاب ازادی اند ولی به سراب ازادی رسیده اند.

 

مقام معظم! رهبری فرمودند که دولت فکرکند که برای پنج سال دیگرهم میخواهد کار کند. خیلی جالب است خنده اور ومضحک. تشکیل دولت بعدی به فرمان ولی امرمسلمین جهان! ودر این میان مردم یعنی کشک. ایشان میگویند مردم این دولت رااز خودشان میدانند. کدام مردم را میگویند نمیدانم. مردمی که از فشار سنگین تورم و گرانی کارشان ناله ونفرین شده است؟ یا مردمی که از حرکات عجیب وغریب فردی در مقام ریاست جمهوری در شگفتند؟ گاه زیر نقشه خلیج عربی عکس یادگاری میگیرد گاه شان مثلا مقام ریاست جمهوری را با حضور در جلسه دانشگاهی در امریکا به اندازه جنایتکاری در محکمه قاضی پایین می اورد گاه سربازان متجاوز انگلیسی راکه خود مسئولین میگویند به ابهای ایران تجاوز کرده اند بدرقه کرده وکادو میدهد گاهی هم از هاله نور میگوید  درجمع ورزشی ها هم  تاکتیک های فوتبال راگوشزد میکند وبسیاری دیگر که مجال گفتن انها نیست وتازه ایشان مقام دکترا نیز دارند. حتما مردمی را میگویند که در مراسم های دولتی جمع میکنند وتعدادشان بیشتر از یک پنجم جمعیت ان منطقه هم نیست. یا همانها که پنج میلیون رای ایشان را ساختند. واقعا خنده اور است این واژه جمهوری اسلامی. بیشتر به خلافت اسلامی یا همان خلافت نااسلامی شبیه تراست. در هیچ مقطعی این قدر دروغ گفته نشده است. از وعده های انتخاباتی وغیرانتخاباتیشان ازارایه  امارو ارقامشان از مدارک دانشگاهیشان از تظاهر به دینداریشان از تظاهر به دمکراسیشان واز بسیاری دیگر. رسانه هایشان هم مملو ازاین دروغ هااست و خبرهایی برای شستشوی مغزی این مردم. بله مقام معظم رهبری که به جایگاه خدایی رسیده اند وبرجامه کبریایی شان لکه ای عیب و ایراد نباید دیده شود وگرنه حساب ان فرد با کرام الکاتبین است دولت خود را تا پنج سال دیگر نیز منصوب فرمودند. مبارک است از حکومتی که از ابتدا با دروغ تشکیل شود انتظاری جز این نیست.

گویی واژه ها را دوباره باید ساخت. ازادی یعنی همین سانسور. دین یعنی همین دکان کسب وکار و خدمت به مردم هم یعنی همین قتل و فساد و تبعیض.

 

وقاتل بود...

تابوت رخت خوابش بود   سنگین ترین خواب شیرین ترین خوابش بود

دستانش هماره بر صبح چنگ میزد       و قاتل بود...    قاتل خورشید

شب تنها نقشی بود که در قاب خیالش داشت    وکینه ارمانش بود

با این حال عاشق بود    عاشق عکس خود  وقتی که در اینه میدیدش

ولی نمیدید که اینه چه قدرصبور است               صبور مانند صبح

 

+ نوشته شده در  سوم شهریور 1387ساعت 1:46  توسط دریا | 
تاوان حقیقت   گفتن حقیقت تاوانی دارد وان تحمل دروغ ها ونیرنگ هاست 

 


+ نوشته شده در  سی ام مرداد 1387ساعت 5:13  توسط دریا |